Tuesday, July 19, 2005

خانه جدید

برای خواندن نوشتارهای تازه لطفا کلیک کنید:
توکای باغ آینه

Friday, July 15, 2005

دمکراسی و حقیقت: قیاس مع الفارق

رابطه دمکراسی و حقیقت چیست؟ دمکراسی شیوه زیست سیاسی یا نوعی حاکمیت یا نظام سیاسی است که سجیه آن به اعتباری چرخش قدرت و عزل و نصب حکومت تازه بدون خون ریزی است. به این اعتبار، دمکراسی یک نوع کارکرد است. اما حقیقت به حوزه شناخت بازمی گردد و وجهه کارکردی آن مدنظر نیست. دمکراسی به منزله کارکرد در تعارض با حقیقت به منزله آماج شناخت است. رابطه دمکراسی و حقیقت رابطه باژگونه است. کارکردگرایی دمکراسی دال بر نسبی بودن و برآیندی بودن آن است. در حقیقت، اگر از دید تاریخی به موضوع نگریست، دمکراسی نشانه و نوید سرشکن شدن حقیقت و درواقع تبدیل حقیقت به حقایق است. دمکراسی مرگ حقیقت مطلق است. آن چه که به نام حقیقت یا حقیقت مطلق مراد می شود با دمکراسی منافات دارد. به همین جهت است که حقیقت نه مبنا، نه نقطه عزیمت و نه آماج حقیقت است زیرا دمکراسی تنها آن جایی وجود دارد و کارکرد دارد که حقایق وجود دارد زیرا دمکراسی تکثر و چندصدایی است و این خود مستلزم حقایق است. حال آن که حقیقت یا حقیقت مطلق بنیادگرا است و بنیادگرایی ناسازگار است با چندصدایی و تکثر. به همین جهت اگر خواست تاریخ را از منظر حقیقت و دمکراسی مدنظر قرار داد شاید بتوان گفت که مرگ حقیقت زایش دمکراسی است. لذا برابرنهادن دمکراسی و حقیقت نیز کاری عبث و پارادخش است. و چنین اینهمانی درواقع کارکردزدایی از دمکراسی و افول دمکراسی است. آن جا که حقیقت یا حقیقت مطلق در دست است گفت و شنودی نه در میان است نه تبادل نظر و نه جدل و نقدی ممکن است. آن جا تکرار محض است که همان تک صدایی است. بی دلیل نیست که جباریت و استبداد همواره با شعار و آرمان حقیقت درهمتنیده بوده است. به بیانی، آن چه جهان مدرن را از جهان غیرمدرن متمایز می سازد مساله اجماع یا وفاق است. جهان پیش از مدرن با وفاق نه آشنااست و نه اساسا حق حیات برای آن قایل است. درحالی که جهان مدرن بر بنیاد اجماع است و وفاق زیرا جهان حقایق است و نه حقیقت. سنت بنیادگرا است زیرا اعتقاد و ایمان و باور دارد که جهان را بنیادی است و این بنیاد شناخت پذیر و این شناخت عصاره جان جهان و زندگی و معنایی است که در بنیاد آن نهفته است. جهان مدرن بی بنیاد است زیرا دریافته است که عصاره و جان جهان و حیات معنایی است که او برای آن قایل است و به این معنا بنیان جهان بدون معنا است. دنیوی شدن در نگاه نخست همین دل کندن و گسست از حقیقت مطلق و دل دادن و دل بستن به حقایق نسبی و زمینی است. گذار از حقیقت به حقایق گاهواره دمکراسی است زیرا اجماع که پدیده «مدرن» است بستر و آبشخور شکلگیری فهم واحد از قواعدی واحد است که به همه فرصت شرکت در این شکلگیری را بدهد.
لذا حقیقت با دمکراسی ارتباطی ندارد. حقیقت حتا مبنای دمکراسی نیست و دمکراسی تدارک رسیدن به حقیقت نیست زیرا دمکراسی تنها در جایی است که حقایق شکل گرفته باشند و این خود مستلزم وفاق بر سر اصولی است که به همگان اجازه ساخت و ساخت شکنی حقیقت خود را بدهد.
دمکراسی چون کارکرد با حقیقت چون شناخت منفک از یکدیگر هستند. لذا شرط رسیدن هر جامعه ای به دمکراسی وداع از حقیقت است و آشتی با واقعیت حقایق است. به همین جهت بنیان دمکراسی حقیقت نیست، که توافق است بر روی قواعدی که مخرج مشترک فهم سلیم انسانی است. مقایسه دمکراسی و حقیقت قیاس مع الفارق است.

Wednesday, July 13, 2005

گنجی در چنگال مرگ

دیروز گردهمایی برای حمایت از اکبر گنجی و آزادی وی در برابر دانشگاه تهران برگزار شد. این گردهمایی که درواقع بیشتر جدال و گریز بود با برخورد خشن و خشونت آمیز نیروهای انتظامی روبرو گشت که از همان آغاز عزم را جزم کرده بودند از برگزاری گردهمایی جلوگیری کنند و به همین علت به روش تهاجمی و ضربتی بر آن بودند افراد حاضر در این مراسم را متفرق کنند . برخورد خشن نیروی انتظامی از دید رسانه ها و ناظران سیاسی پنهان نماند و سئوالاتی را بوجود آورد که آیا می توان این را مشی جدید نیروی انتظامی دانست؟ البته یک عضو نیروی انتظامی این برخورد شدید و ضرب و شتم را "نوازش جزیی" نامیده است. در این میان مساله دیگری که نظرها را به خود جلب کرده است این است که رابطه میان نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها چگونه ادامه خواهد یافت؟ در این مراسم لباس شخصی ها گویا در کار نبوده اند و بیشتر این افراد نیروی انتظامی بوده است که جور آن ها را به دوش کشیده، و به قول ناظران نیز در این کار کوتاهی نکرده اند!
اخبار ضدونقیضی اما هست درباره تعداد دستگیرشدگان و تعدادی که در این مراسم شرکت کرده اند. در حالی که از چند تن نام برده می شود که دستگیر شده اند خبرگزاری مهر از 60 تن دستگیرشده نام می برد. البته برخی از این ها آزاد شده اند مانند موسوی خوئینی. نیروی انتظامی نیز مدعی است که اصلا کسی دستگیر نشده است. تعداد شرکت کنندگان را از 150 تا 2 الی 3 هزارنفر تخمین زده اند. به هرحال با توجه به این که این گردهمایی به میدان ها و خیابان های اطراف نیز کشیده شده است و تظاهرکنندگان به خاطر تاخت و تازهای نیروهای انتظامی مجبور بوده اند متفرق شوند و دسته های مختلفی تشکیل داده شده است شاید این تفاوت در تعداد امری بدیهی به نظر برسد. تعدادی نیز مصدوم و زخمی شده اند از جمله همین آقای موسوی خوئینی که در بیمارستان بستری شده بود و اکنون گویا به خانه منتقل شده است. اما این از ظواهر قضیه بود.
در این میان دیدن عکس ها و خواندن گزارش های مختلف مسائلی را پیش می کشد که نیاز به بررسی دارد. در این عکس ها آن چه بیشتر از همه به چشم می خورد حضور انبوه جمعیتی است که گویا شاهد دیدن فیلم یا صحنه هایی از یک فیلم مستند هستند و درواقع همان عابرانی هستند که در مواقع دیگر نیز در خیابان حضور دارند و تنها شاهد ماجرا هستند تا بعد آن را با آب و تاب فراوان تعریف کنند. عدم دخالت آن ها سئوال برانگیز است. برخی معازه ها درب مغازه خود را پائین کشیده بودند و برخی دیگر با خیال راحت به امر تجارت خود مشغول بودند. منظورم این است که این سئوال پیش می آید که انگار کاست سیاسی حکومت که بر تعدادش افزوده نمی شود در مقابل کاست سیاسی نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون رژیم قرار گرفته است و دایره کسانی که در این گردهمایی ها و مراسم شرکت می کنند کمابیش همان تعدادی است که معمولا به این یا آن گردهمایی یا جلسه سیاسی می روند و در آن شرکت می کنند. این که کاست سیاسی حکومت محدودتر و تنگ تر شود را می توان حدس زد و دنبال کرد، اما این که نیروهای پوزیسیون و اپوزیسیون نیز با این مشکل روبرو شوند جالب توجه است. البته دلایلی نیز مطرح می شود مانند عامل ترس و بالابودن هزینه یا این که در نهایت همه مردم که مایل به فعالیت سیاسی نیستند. اما اگر این پاسخ ها را کمی به دیده تردید نگریست درمی یابیم که این پاسخ ها پرسش هایی بوجود می آورند که ای بسا اصل مساله را خدشه دار سازند. زیرا آن وقت این سئوال پیش می آید که اگر چنین است پس آیا نباید به کارهایی همت کرد و دست زد که هزینه آن کمتر باشد تا تعداد بیشتری در آن شرکت کنند؟ گرچه حدمیانگین ترس عمومی را نمی توان گرفت تا بر اساس آن سیاست ریزی کرد.
سئوال دیگری که مطرح است این است که آیا این شیوه برخورد نیروهای انتظامی دال بر آن شیوه ای است که با روی سرکار آمدن رئیس جدید نیروهای انتظامی در انتظار مردمی است که بر آنند در فعالیت های سیاسی و اجتماعی شرکت کنند یا خیر. هرچند فرمانده جدید نیروهای سیاسی در پاسخ به پرسش خبرنگاران در این باره گفته است از دیروز سئوال نکنید و من تازه امروز مسئولیت را به عهده گرفته ام.
حال باید دید برگزارکنندگان این گردهمایی چه گام های دیگری برخواهند داشت. به هرحال در کلانشهری مانند تهران این تعداد از جمعیت برای حمایت از انسانی فرهیخته ناچیز است، هرچند این نوع حرکات و تظاهرات خیابانی تازه در حال آغازشدن است و هنوز جو عمومی با آن فاصله دارد.
اما اصل قضیه برجای خود باقی است و آن خطری است که جان اکبر گنجی را تهدید می کند. دفاع اروپا و آمریکا از گنجی، و واکنش سازمان های حقوق بشر نسبت به جان اکبر گنجی و همین گردهمایی دیروز برخی از نمایندگان اصولگرای مجلس را برآن داشته است تا به صرافت دیدار با وی بیفتند. گویی عقلانیت حکومتی در میان برخی از نیروهای این حکومت قوی تر از آن نوع نیروهایی است که با سخنان تحقیرآمیز و توهین آمیز در صدد هستند مساله گنجی را به باد تمسخر بگیرند. اما آن چه بر همه چیز اولویت و ارجحیت دارد این است که نگذاشت فاجعه ای تکرار گردد و جان گنجی از دست برود.
براین باورم که باید از او خواست و درخواست کرد که به اعتصاب غذای خود پایان دهد و فشار همه جانبه ادامه یابد تا عقلانیت حکومتی دریابد که به نفع وی است از وزن هزینه ها بکاهد. بخصوص اکنون که هم به آرامش نیاز دارد و هم جبهه ای که در برابر آن قرارگرفته است به یک یا دو آدرس مشخص محدود نمی شود و بسیار گسترده است.
اما داستان همچنان باقی است و آن داستان شکوفایی گنجی است و پیروزی اندیشه زندگی بر مرگ.


اخبار گردهمایی اعتراضی در برابر دانشگاه تهران برای آزادی اکبر گنجی


Monday, July 11, 2005

آزادی برای اکبر گنجی

دانشگاه تهران فردا محل گردهمایی انسان هایی است که خواهان آزادی اکبر گنجی روزنامه نگار معروف و آزادی خواه ایران هستند. کمی پس از تظاهرات زنان به اعتراض به قوانین ضدزن و قانون اساسی که ناقض حقوق زنان است، اینک در برابر این دانشگاه جمع می شوند مردمی که نبض شان با نبض گنجی می زند و قلب شان با قلب گنجی می طپد برای آزادی و دمکراسی، برای این که هیچ انسانی به جرم عقیده و دگراندیشی به زندان نیفتد. این نوع گردهمایی ها در پای دیوار زندان اوین برای ناصر زرافشان نیز انجام گرفته بود و باعث شد که زرافشان در بیرون از زندان مداوا شود.
به هرحال من بی تابم ببینم کیانند کسانی که برآنند هزینه بپردازند برای بیان نظر خود درباره آزادی اکبر گنجی و نقض حقوق بشر در درون حکومتی که قاضی القضاتش مرتضوی است.

گنجی در خطر است، او را دریابید
فراخوان گردهمایی در مقابل دانشگاه تهران
معصومه شفیعی: گنجی توبه نمی کند

Saturday, July 09, 2005

وبلاگ حرف غریب و نعل وارونه جمهوری خواهان

ضرب المثلی است که می گوید« در مثال مناقشه نیست». از این که این ضرب المثل چگونه پدید آمده است و نخست در چه مواردی کاربرد داشته است و بعدا چه تفاوت هایی از سر گذرانده است چندان اطلاعی در دست نیست. اما اگر دیرجانی و جان سختی نظرها و احکام و مثل را دال بر گره خوردگی آن ها با بخشی از ساختار اجتماعی و ساختار روحی جامعه دانست که از گذر و گزند زمان که حکمش بر نهج تغییر است جان سالم بدر برده است و یا به رغم این تغییر مصداق خود را دارد، آن وقت می توان تاملی داشت در باب این اصطلاح. در وبلاگ گردی های شبانه خویش تازگی برخورد کردم با وبلاگ حرف غریب که مسائلی را در باب یکی از سازمان های سیاسی نوپای اپوزیسیون بیان کرده است.
در این وب نوشت این ضرب المثل نیز کاربرد یافته است و جای پای خود را بر متن نهاده است. هنوز در تردیدم که معنای نهفته در ضرب المثل همخوانی با آن چیزی دارد که وبلاگ حرف غریب مراد می کند. زیرا او از دو سازمان نام می برد که در نگاه نخست قیاس مع الفارق می نماید اما در نگره بلاگ اینهمان است. به همین جهت است که در «مثال مناقشه نیست» که درواقع هم به معنای مثالی است که مناقشه برانگیز نیست و عیان است و هم درآمدی است بر محتوایی که نظر اصلی راوی است، این جا بیانگر چیزی می شود که گویا نظر نظراندیش نیست. دو سازمان با دو شناسنامه مشخص که در واقع دو قطب کهربای اپوزیسیون ایران است اما در متن وبلاگی همدیگر را جذب می کنند و هریک به سبک خود می روند مهر تائید بر نگاهی زنند که می خواهد گفتمان دیگری را برجسته کند. سازمانی نماد مبارزه مسلحانه و هیرارشی سازمانی است و رهبری در آن نماد رهبر فرهمند است و مرز میان خود و دیگری، هویت آن را تشکیل می دهد و سیاست بر مدار دوست/دشمن می چرخد. و سازمان دیگر که درواقع اتحاد است تبلور مبارزه مسالمت آمیز و دمکراسی درون سازمانی بر مبنای انتخابی بودن صدر تا ذیل این اتحاد است.
اما چرا وبلاگ حرف های غریب این دو سازمان را انتخاب کرده است؟ این انتخاب اتفاقی نیست. به همین جهت است که مایلم
بگویم استفاده از« در مثال مناقشه نیست» در این متن درست عکس این را القا می کند. نتایجی که از این مثال گرفته می شود تامل برانگیز است. دو سازمان که اولی بهره فربه ای از دمکراسی سازمانی و رابطه دمکراتیک با دیگر نیروها ندارد و مشی آن مسلحانه است، و دیگری سازمان یا اتحادی که هم گرایش به مشی رفرمیستی دارد و هم تلاش می کند روابط دمکراتیک با سازمان ها و نیروهای دیگر داشته باشد و هم در در درون خود می کوشد دمکراسی را نهادینه کند، در جمعبندی نهایی وبلاگ حرف های غریب در یک سبد قرار می گیرند و به لحاظ سیاسی در یک طیف. آیا این ناکامی و ناکارآیی را باید به پای دمکراسی نوشت که گویا دیگر شعار قرن ما است و حرف تازه و بکری نیست؟
ناکارآیی و ناهماهنگی در اتخاذ سیاست های روشن پیش از آن که با دمکراسی سروکار داشته باشد با رابطه دمکراسی و کارآمدی سروکار دارد و با رابطه میان متن و حاشیه یا رژیم و مخالفانش. سیاست خیابان یک طرفه نیست. آن چه وبلاگ غریب درباره اصلاح طلبان طلبکار می نامد جای تامل دارد. بخصوص این که سنخ دیگر اصلاح طبان که همان اصلاح طلبان پیشرو هستند در سبک و سیاق خود از سیاست ورزی و سیاست سازی با مشکلات جدی روبرو است.
آنچه ایراد وبلاگ حرف غریب از اتحاد جمهوری خواهان است که چرا آن ها در مشی مسالمت آمیز خود گویا جدی نیستند و چرا مثلا در این انتخابات شرکت نکردند؟

به نظر من درک ما از سیاست بسیار مهم است در داوری ما از یک حرکت سیاسی. اتحاد جمهوری خواهان شاید از معدود تشکلات سیاسی است که در فعالیت سیاسی خود فقط نگاهی سیاست محور به سیاست ندارد، قدرت را تنها دولت نمی داند و معتقد نیست که با تغییر حکومت همه مسائل و مشکلات این جامعه حل شود؛ به سیاست نگاه چندوجهی دارد و در تحلیل خود از مسائل جامعه نگاهی جامعه شناختی داشته و در تفکیک مدرن جامعه به بخش های مختلف و تفاوت و تمایز میان دولت و جامعه مدنی دریچه جدیدی به نقد سیاسی گشوده است. در همین راستا است که تعریف آن ها از سیاست با آن تعریف سلبی و تامگرایی تفاوت دارد که مثلا سازمان مجاهدین دنبال آن است.
به عبارتی، این اتحاد حاصل همین نگرش و باور است که در همایش دوم خود شعار راهبردی «محاصره مدنی حکومت» را مطرح می کند، که به درستی بر نقش جامعه مدنی در مبارزه با حکومت اشاره می کند و نقش آن ها را برجسته می داند. این به معنای درک اجتماعی از سیاست است که درعین حال نهادهای مدنی را در فعالیت خود منظور می دارد.
اما آن چه وبلاگ نویس حرف غریب را به تامل کشانده است رابطه این اتحاد با اصلاح طلبان است که گویی به زعم وی آن ها بیشتر از همه از این اصلاح طلبان پیشرو شکایت و گله دارند و آن ها را به باد انتقاد می گیرند و به همین جهت این اتحاد اصلاح طلب نیست و در بازی سیاسی نمی خواهد شرکت کند.
به نظر من سیاست همکاری و مشارکت سیاسی امر پسندیده ای است. اما این سیاست تنها به سیاست حمایت محدود نیست. آن هم حمایت بی قید و شرط. آن چه در همایش دوم اتحاد جمهوری خواهان اتفاق افتاد گذار از این سیاست حمایتی محض به سیاست مشارکتی است. واکنش همین اتحاد به تشکیل جبهه دمکراسی و حقوق بشر نشانه همین امر است. این اتحاد از چنین حرکتی حمایت می کند اما درعین حال بر نکاتی انگشت می نهد که در هر همکاری و گفتگوی دیگری نخست باید به بحث و بررسی گزارده شود و بعد در باب آن ها به اجماع رسید. بگذریم از این که آن سه شرطی که مثلا جبهه مشارکت نهاده است حتا قادر به تضمین آن هم نیست.
بی تردید آن چه که درباره کنش هماهنگ و منسجم و فقدان مدیریت سیاسی معین و مشخص در باب اتحاد جمهوری خواهان توسط وبلاگ حرف غریب نوشته شده است تا حدی درست است. دمکراسی متضمن کارآیی و کارسازی است. دمکراسی در درون یک تشکیلات سیاسی بستر شکلگیری اراده سیاسی واحد است برای رسیدن به هدف های مشخص. اما تنوع نظری در اتحاد بسیار وسیع است و هنوز سازوکار دمکراتیکی برای انعکاس این آرا درعین حفظ چابکی و اقتدارعمل یافت نشده است. اما راه حل چیست؟ تلاش برای نزدیک کردن دمکراسی و بازدهی سیاسی!
به همین خاطر است که برای من چنین می نماید که ذکر دو سازمان مانند مجاهدین و اتحاد جمهوری خواهان در یک سطر نمایان گر آن است که بن بست فقدان دمکراسی در آن و بن بست دمکراسی در این را به ذهن متبادر کند. درحالی که موضوع اساسا چیز دیگری است. همان طور که تحویل اتحاد جمهوری خواهان به اصلاح طلبان طلبکار از نظر دور می دارد که سیاست و همکاری های سیاسی بر بستر سیاسی انجام می گیرد که در آن نیروهای دیگر نیز حضور دارند و درنهایت کنش و واکنش نیروهای سیاسی، اگر بخواهند مثمر ثمر و کارگر باشند، برآیند این تعامل است. سیاست نه خیابان یک طرفه است نه حمایت بی قیدوشرط از نیروهای اصلاح طلب پیشرو. ضمن این که اتحاد جمهوری خواهان به عنوان نیرویی سکولار و جمهوری خواه بایستی تلاش کند به صدای مستقل و سیاست قابل تشخیص با نمای آشکار و دیدنی بدل شود.

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

کمتر شعری را سراغ دارم که مرا چنان در خود بکشد و چنین غرق کند مانند این شعر سیف فرغانی. چند قرن فاصله است میان من و شاعر. اما ابدیتی در این شعر است که بر هر نسبیتی پل می زند و قرن ها را به هم پیوند می دهد. مرگ و زندگی و داد و بیداد. داستان پر درد و اشکی که همچنان باقی است و در اقلیمی که شاعر در آن زاده شده و این شعر را برای آیندگان به ارمغان نهاد، هم چنان حکایت داد و بیداد باقی است و اینک می رود که جان انسان فرهیخته و آزاده دیگری را در کام کشد. گنجی را می گویم!

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن / تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد / نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم / تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی / اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه / اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع / اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نيکی دعای سيف / يک روز بر زبان شما نيز بگذرد
» سیف فرغانی»

Thursday, July 07, 2005

سه حادثه

سه حادثه که ربطی هم به هم ندارد. وگرچه تفکر، به اعتباری، به هم وصل کردن و به نظم و انسجام کشیدن حوادث متفرقه است، اما برخی حوادث را نمی توان به هم وصل کرد و برخی را چرا.
بمب گذاری در لندن. از پس یازدهم سپتامبر این نوع حرکات مذبوحانه و نکوهیده می رود که به واقعیت جامعه اروپایی نزدیک شود. اسپانیا، ایتالیا و اکنون لندن. این حرکات نماد پستی و روند انسان زدایی در درون انسان هایی است که با دشمن سازی و دشمن تراشی، ساده اندیشی و انتقام گیری، تحویل علت به معلول و برعکس، ساده اندیشی تاریخ گرایانه که گویی دیگران یعنی غربیان او را عقب نگاه داشته اند و تمام داستان عقب ماندگی خود را به پای آنان می نویسد، می کوشند به زعم خودشان کانون های چالش را به درون این جوامع بکشند تا آن ها را به حرکت و فکر وادارند! از طریق کشتار، آدم ها را به فکر و حرکت واداشتن!! چه منطق غریب و گروتسکی.
اما کشتن این انسان های بی گناه و بمب گذاری در متروهایی که مملو از انسان هستند چه کمکی به حل همان مسائلی می کند که همین بمب گذاران در صدد حل کردن آن هستند. رابطه حقارت تاریخی و کینه توزی کنونی در چیست؟ از این که بگذریم، اثراتی است که این اعمال زشت و غیرانسانی و غیراخلاقی بر روی همان انسان هایی می گذارد که گویا باید با این نوع اعمال به فکر بیفتند و حکومت های خود را تحت فشار قرار دهند تا در مواضع خود تجدیدنظر کنند. آن ها بیشتر از این وقاحت و جنایت مبتلا به پیش داروی هایی می شوند که در این جوامع وجود دارد. کافی است دقت کنید تا ببینید چگونه برخورد با ساکنان غیربومی و بیگانه یا شهروندان مهاجر تحت تاثیر چنین اعمال انتحاری و جنایتکارانه ای قرار می گیرد. و حتا بحث امنیت و محدودکردن برخی حقوق اجتماعی و زندگی مهاجران شهرنشین این کشورها را دامن می زند! اما شاید خواست این ناامیدان شکست خورده هم همین باشد!
به هرحال تروریسم پدیده ای است که باید با آن مقابله کرد. اما این مقابله به مثل نیست و نباید باشد. راه برخورد با تروریسم هموار ساختن و بسترسازی برای توسعه انسان محور در این جوامع است. چنین می نماید که ما با این نگاه هنوز فاصله داریم.
پدیده دیگر تشکیل کابینه همین رئیس جمهور منتخب است. کسانی که تا پیش از انتخابات با او مخالف بودند و اصلا او را حساب نمی کردند الان تغییر لحن داده اند و طوری وانمود می کنند که گویا از اول هوادار و حامی وی بوده اند. آن هم کسانی که مدعی اصولگرایی و پرهیز از مال دنیا و تهذیب و ساده زیستی و نکوهش قدرت می کنند. از چند طرف گویی همه بوی قدرت به مشام شان خورده است و همه دندان ها را تیز کرده و خیر برداشته اند که سهمی از این گوشت بردارند. حال باید دید که این رئیس جمهور ساده زیست و مردمگرا چگونه می خواهد "دولت هفتاد میلیونی" را تشکیل بدهد . گرچه خود این اصطلاح نیز محل تردید است و معانی به ذهن متبادر می سازد که همسنگ است با توده گرایی و جابه جایی حاشیه و متن یا به عبارتی تبدیل حاشیه به متن است. فعلا که دعواها بر سر کابینه و حضور افراد و احزاب اصولگرا دارد بالا می گیرد، به گونه ای که برخی از مجلس نشینان مدعی شده اند که اگر کابینه احمدی نژاد اصولگرا نباشد رای اعتماد نمی گیرد یا عده ای گفته اند اگر تندرو باشد رای اعتماد نمی آورد. از همین الان تقسیم بندی هایی دارد شکل می گیرد و توهم دولت یکدست را برملا می سازد.
بد نیست همین جا هم از قضیه ای بگم که آقای مصباح یزدی نقل کرده است که گویی انتخاب احمدی نژاد نتیجه امداد غیبی آخرالزمانی و خواب دیدن امام زمان دارد. دستکم این بار خواب به واقعیت پیوست. چون هشت سال قبل نیز گویی کاندیدای اقتداگرا چنین خوابی دیده بود اما خوابش به واقعیت نپیوست.
اما حادثه دیگر. نامه سپاه به احمدی نژاد است و اعلام حمایت سپاه و بسیج از دولت وی. سپاه و بسیج احمدی نژاد را نماد اصولگرایی و بسیجی بودن نامیده اند و خواهان کمک در ساختن دولت اسلامی شده اند. حتا گفته اند از کارشناسان و صاحب نظران کافی برخوردار هستند که دولت احمدی نژاد بتواند بر آن ها تکیه زند و راه گشا گردد. گویا حزب پادگانی دارد می گوید بسیج اداری-کارگری آن مثال اعلایی است که دولت و جامعه اسلامی بایستی بر اساس آن ساخته و بنا شود. تاکنون سپاه چنین نامه سرگشاده و علنی به هیچ رئیس جمهوری ننوشته بود. برای مثال وقتی تعدادی از سرداران سپاه از جمله قالیباف به خاتمی نامه نوشتند تهدید کردند که اگر دولت جنبش دانشجویی را سرکوب نکند آن ها راسا وارد کارزار خواهند شد و نظم را به جامعه بازخواهند داد و کوی دانشگاه را ساکت خواهند کرد. که البته جنبش شش روزه دانشجویان را سرکوب نیز کردند. اما اکنون خواهان حضور در مراکز و مراجع دولتی در شکل کابینه هستند. پس بحث عدم شرکت نظامی ها در امورات سیاسی یا دولتی با نام نظامی کجا رفت؟ این حادثه از این جنبه نیز واجد اهمیت است که واکنش آمریکا و اروپا روی هم رفته به انتخابات ایران منفی بوده است و آن چه در این چند روز درباره شرکت یا عدم شرکت احمدی نژاد در مساله گروگانگیری یا قتل دگراندیشان مطرح شده است نشان می دهد که این خطر جامعه را تهدید می کند که کانون مبارزه و تعیین نوع مبارزه و شیوه های آن دارد از درون جامعه به بیرون از جامعه و کشور منتقل می شود. این امر خطرناکی است که بایستی به دقت به آن نگاه کرد و توجه نمود.
دیدار احمدی نژاد با سران سپاه و بسیج نیز قابل توجه است. اساسا دیدارهای او گویای بسیاری از مسائل است. دیدار با رئیس مجلس و رئیس قوه قضائیه، دیدار با رهبر خود ولایت فقیه، دیدار با روحانیان طرفدار خود در قم، دیدار با نمایندگان مجلس . البته با وزرا نیز دیدار داشته است که این یکی از جنس دیگر و بیشتر جنبه صوری و رویه ای دارد تا آن دیدارهای دیگر که بیشتر تاکید رفته است بر تشکیل دولت اسلامی یا خدمتگزاری به مردم ازطریق حل مشکلات عاجل آن ها. دولت اصولگرای اصلاح طلبانه احمدی نژاد با این پشتیبانان و حامیان و یا اربابان چه غلظتی میان این دو ترکیب ایجاد خواهد کرد؟ دولت اسلامی از طریق حل مشکلات معیشتی مردم با تزریق دلارهای نفتی و به ضرر سرمایه گذاری های درازمدت زیربنایی به سبک امور خیریه ای و قرض الحسنی؟ یا راه دیگر؟ قضاوت نمی کنم. صبر و تامل می کنم.

از خرداد 76 تا خرداد 84

در خرداد 76 22 میلیون به خاتمی رای داد. حریف وی رایی بیش از 7 میلیون نصیبش نشد. در سال هشتاد نیز تقریبا همین طور بود. اما در این سال یک اتفاق جدید روی داد. آن 14 میلیون رایی بود که سکوت گزید و از صندوق رای دوری جست و در شکلگیری اراده سیاسی قوه مجریه نقشی ایفا نکرد. در خرداد 76 از پیر و جوان، زن و مرد، و اقشار مختلف اجتماعی و بخصوص زنان، دانشجویان و جوانان سهم بسزایی در میزان رای خاتمی داشتند. در سال هشتاد اما این جنبش ها به صرافت تجدیدنظر و بازنگری افتاده بودند و نخستین نغمه های تحول طلبانه در قشر وسیعی از اقشار اجتماعی جوانه زد. در همان زمان آن 14 میلیون رایی که از اعمال اراده سیاسی خود ازطریق آرا اجتناب کردند دال بر زاده شدن دردناک و پر پیچ و خم آگاهی بود که با ترازبندی سیاسی خود از دور اول حکومت اصلاحات به ناتوانی منادیان اصلاحات و موانع ساختاری نظام حقیقی اشراف یافتند. اقتدارگرایان از پی شکست سنگین خود اما بی کار ننشستند و با هشت سال کار سازمانیافته و بحران سازی و تکیه بر نظام حقوقی به منزله مشروعیت نظام حقیقی در تدارک بازگشت بر مسند قدرت بودند. تلاشی که پس از هشت سال دست آخر در خرداد 84 به ثمر نشست.
اما چرا آن آرای توده ای و بیست میلیونی به یک کاندیدا در این انتخابات نخست میان چند کاندیدا سرشکن شد تا سپس در دور دوم به صندوق یک کاندیدا سرازیر شود؟ تفاوت میان خرداد 76 و خرداد یا تیر 84 در چیست؟ آن زمان خاتمی نیز وزیری مستعفی و گمنام بود. در حالی که رقیب محافظه کار وی نام آشنا و پر قدرت می نمود. چگونه است که در آن زمان شعارهای سیاسی بر شعارهای اقتصادی اولویت یافتند و مباحث دموکراسی و حقوق بشر بر مباحثی مانند فقر و فساد و تبعیض سایه افکندند، گویی که مسائل معیشتی در کار نیست.
چرا در آن زمان حاکمیت سیاسی علاقه نداشت یا مصلحت نمی دانست تعدد و تکثر آرا را در میان کاندیداها میدان دهد؟ یا به عبارت دیگر، دلیل این که جناحین درگیر در آن انتخابات توانستند بر سر یک کاندیدا به اجماع برسند و در این انتخابات چنین اجماعی انجام نگرفت؟
پاسخ به این پرسش ها شاید بتواند نوری بیفکند بر سایه روشن های این انتخابات و بر چرخش رفتاری رای دهندگان. به هرحال شاید بتوان خلاصه گفت:
  • خرداد 76 آخرین رای فراگیر و همگانی به یک کاندیدای واحد بود
  • خرداد 76 آغاز روند شکاف در درون دو جناح اصلاح طلب و اقتدار گرا بود
  • خرداد 76 گذار جامعه توده وار به جامعه چندبخشی 84 بود
  • تعدد کاندیداها در خرداد 84 پایان شکل گیری های سیاسی تاکنونی و سرآغاز چیدمان جدید سیاسی خواهد بود
  • خرداد 76 سرآغاز خودنمایی رکن جمهوریت در مقابل رکن اسلامیت نظام بود و خرداد 84 تلاش برای فروکاستن آن به امر تدارکاتی است
  • خرداد 76 تبلور شفاف سازی قوه مقننه و جستن معادله پاسخگویی قدرت در معادله دوپارگی حاکمیت بود
  • خرداد 84 همدست شدن حاکمیت و نه یکدست شدن آن است که قدرت و مسئولیت و درنهایت پاسخگویی را بر نظام حقیقی و ارگان های موازی تحمیل خواهد کرد

به هرحال دوران هشت ساله اصلاحات به پایان رسید و دوران نقد منصفانه و همه جانبه آن ها آغاز خواهد شد. اما اصلاحات ادامه خواهد یافت. و حتا پارادایم اصولگرایان پیروز در این انتخابات که ولایتمدار هستند همان شعاری است که ولی شان اصولگرایی اصلاح طلبانه نامید. اکنون دورانی در راه است که نشان خواهد داد آیا هشت سال دولت اصلاح طلبی تا چه توانسته است به تقویت و ریشه دوانیدن نهادهای مدنی در جامعه یاری رساند تا بتواند از نهال نورس خود در مقابل دست یازی هایی که در راه است دفاع کند. جامعه که نتوانست یا نخواست در مقابل تخلفات و تقلبات انتخاباتی قدعلم کند و لب به اعتراض بگشاید. این خطر هست که کانون مقاومت از درون جامعه به بیرون جامعه منتقل شود و سیاست خارجی مهر خود را بر سیاست داخلی بکوبد.

این هشت سال بر اهل فرهنگ و ادب و اندیشه چه گذشت را گویا کارگردان توانای ایرانی بهرام بیضایی به روی صحنه آورده است.

نمايش «مجلس شبيه در ذكر مصايب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» اثر تازه بيضايى

Tuesday, July 05, 2005

ایران، اوکرائین نیست

اعتراف می کنم این انتخابات و نتایج آن در گلوی من گیر کرده است. ناخودآگاه با خواندن هر مقاله و مطلبی پرسش هایی به ذهنم متبادر می شوند که با پاسخ های ساده التیام و آرام نمی گیرند. در میان ما که کالای توطئه و سناریو و بازی از دیرباز کمیاب نبوده است و سکه رایج بوده است. گاهی یاد مقاله والتر بنیامین می افتم در باره تاریخ. او آن جا در رد نظریات مکانیکی و ساده لوحانه از ماتریالیسم تاریخی می گوید برخلاف آن چه این افراد باور دارند تاریخ دستگاهی نیست که همه چیز را از قبل و به تمام و کمال طراحی کرده باشد.
اگر مدعی بود که همه این انتخابات از صدر تا ذیلش بازی بود و سناریویی که در یکی از این اتاق های فکر نوشته شده، پس باید دست مریزاد گفت به این متفکرانی که چنین توانایی و تبحری دارند در بازی کردن و بازی دادن به ملتی که داعیه با فرهنگی و زیرکی و جان سختی دارد. این نگرش همه چیز بازی بود عجیب شباهت دارد با همه چیز خواست خدا است.
ازاین که بگذریم این انتخابات سئوالاتی را برمی انگیزد: اگر کروبی به دور دوم راه یافته بود نتیجه چه می شد؟ آیا باز هم همین نتیجه می شد؟ چرا هاشمی رفسنجانی با آگاهی از این که احتمال باختش بسیار بالا است و حتا به او پیشنهاد شده بود که انصراف بدهد و او نیز به دیدار خامنه ای شتافته بود تا نظرش را عوض کند، تن به چنین کاری داد؟ چرا ارزیابی از سلامت این انتخابات این همه متفاوت است؟ کروبی آن را مخدوش می داند و حتا فرزند رهبر را یکی از دست در کاران این تخلفات نامید؛ هاشمی حتا می خواهد با دادگاه الاهی شکایت کند زیرا مراجع یا نمی توانند و یا نمی خواهند به شکایت او پاسخ دهند؛ خاتمی رئیس دولت معتقد است انتخابات سالمی را برگزار کرده است و علی رغم بداخلاقی های انتخاباتی نتیجه و آرا سالم بوده است، هرچند وعده داده است ریشه این بداخلاقی ها را بکند تا دیگر تکرار نشود؛ آیت الله منتظری این انتخابات را سالم نمی داند و از تقلب و تخلف حرف می زند؟ این تشدد آرا در قبال یک پدیده واحد که درنهایت بسیار هم کمی است از کجا سرچشمه می گیرد؟
این انتخابات دو مرحله داشت. امری تاکنون بی سابقه در جمهوری اسلامی. توزیع آرا در دور اول بسیار نزدیک است و رای میان نفر اول و نفر پنجم چندان زیاد نیست. گویی هر بخش از جامعه کاندیدا و سخنگوی خود را یافته است و به آن رای اعتماد خود را داده است. آرای داده شده به اصولگرایان متفاوت است هم به لحاظ کمی هم به لحاظ کیفی. لاریجانی که کاندیدای شورای هماهنگی نیروهای انقلاب بود و درواقع بیانگر نظرات قدیمی ترین تشکلات محافظه کاران سنتی در ایران بود آرایش بیشتر تشکیلاتی و سازمانی بود. قالیباف که درواقع خود را مستقل اعلام کرده بود و با آن نوع تبلیغات خاص که سعی داشت نیروهای غیرسنتی از میان سایر اقشار و نسل جوان و زنان کسب کند گرچه با اقبال سازمان ایثارگران و برخی دیگر از نیروها روبرو شد اما درنهایت ستاره بختش خیلی سریع افول کرد و کار به آن جا کشید که همسنگران و همرزمان دیروزش سردار را به چالش بکشند و از او سئوال کنند پول این تبلیغات را از کجا تهیه کرده است. محسن رضایی نیز که یکی دو روز مانده انصراف داد چون مورد حمایت جدی هیچ یک از این تشکل ها قرار نگرفت. احمدی نژاد نیز که از همان جلسه نخست در مراسم شورای هماهنگی نیروهای انقلاب شرکت نکرد و تنها از حمایت آبادگران و شورای شهر برخوردار بود و با تکیه بر صندلی شهرداری تهران و کارهایی که در شهر تهران انجام داده بود، کارهایی که «شق القمر» هم نبود، توانست با تبلیغات مذهبی و اعتقادی با بخش سنتی رای دهندگان طیف محافظه کار مذهبی پیوند برقرار کند و آن ها را بسیج کند و هم با آن بخش هایی که از محرومان جامعه بودند ارتباط برقرار کند و با طرح شعارهایی مانند عدالت اقتصادی، مبارزه با فقر، فساد و تبعیض و ساده زیستی و مردمی بودن رای آنان را به خود جذب کند. آرای او ترکیبی بود از سه رای ارزشی، اقتصادی و اعتراضی که این آرای اعتراضی و اقتصادی دغدغه ارزشی و دینی شان در اولویت قرار نداشت و ندارد.
چیدمان آرای دور اول نشان می دهد که جامعه دارای اقشاری است که به شعارهای سیاسی و عدالت در مفهوم وسیع و فراگیر آن تمایل دارند یعنی عدالت اقتصادی، سیاسی، فرهنگ، جنسیتی و قومی. حال آن که اقشار محروم و بی بهره به دنبال عدالت اقتصادی بودند، اقشار مذهبی و محافظه کار به دنبال ارزش های از دست رفته اسلامی بودند با آن تعریف و تعبیر خود از اسلام؛ و اقشاری نیز که بیشتر اقشار مرفه و مدیران دولتی صنعتی درجه اول و برخی از اقشار میانی فوقانی به دنبال همان شعارهایی بودند که هاشمی نماد آن بود که البته در این آرا بخشی نیز به وجنات دینی هاشمی تعلق می گیرد. کروبی نیز بیشتر دلچسب اقشاری بود که مذهبی هستند اما در عین حال مایلند از عدالت اقتصادی بهره مند شوند.
با چنین تفاصیلی می توان گفت که رقابت نزدیک در دور اول حاکی از رویارویی و تقابل شعارهای سیاسی و شعارهای اقتصادی بودند. کروبی دستکم این را درست فهمیده بود. او حتا نامه سرگشاده و انتقادی خود را به هاشمی آگاهانه طرح کرد چون می دانست که هاشمی مغناطیسی است که موافق مشخص و مخالف بسیار دارد او در آن نامه از حذف سخن گفته بود اما در زمان هاشمی. کروبی در خواب هم نمی دید که حذف شود. همان طور که هاشمی نیز باور نمی کرد در یک قدمی صدارت مجدد شاهد تخریب خود باشد.
درواقع نزول کروبی از کاندیدای دوم به سوم آن چرخش اساسی است که روند انتخابات را مخدوش و مسخ کرد. و نسل اول انقلاب را در مقابل نسل دوم آن قرار داد. کروبی از تمام مسئولیت های خود استعفا داد، افشاگری کرد و مصاحبه مطبوعاتی انجام داد و به فکر تشکیل حزب افتاد. هاشمی در پایان به دادگاه الاهی شکایت برد و جبهه اعتدال اسلامی را بشارت داد. معین و اصلاح طلبان پیشرو علی رغم اعتراضات اولیه و حتا طرح تعویق مرحله دوم انتخابات، اما عملا از در حمایت از هاشمی درآمدند و به این ترتیب به اشتباهات خود ادامه دادند. دستکم اصلاح طلبان می بایست بر حرف خود پای می فشردند و تعویق انتخابات را درخواست می کردند. اما آن ها مصلحت ندانستند. سرعت گذار از بحث تقلب و تعویق انتخابات به سوی شرکت در انتخابات و حمایت از کاندیدایی که مورد نقد تمام عیار آن ها قرار گرفته بود و هم بی ثمر ماندن تلاش های کروبی و به بن بست رسیدن سیاست چانه زنی وی از بالا، بی نتیجه ماندن حمایت هاشمی از وی مبنی بر این که به شکایت برادرم کروبی رسیدگی کنید و بی اثر بودن نیروهای اپوزیسیون در فراخواندن مردم به مقاومت و نافرمانی مدنی و حتا دفاع از آرای ریخته شده خود به صندوق، همگی دال بر آن بود و هست که ایران اوکرائین نیست.